تبليغاتX
خاطرات آمَحَرضا

خاطرات آمَحَرضا

داستانهای گلپایگونی

یه یه سالی میشه که وختی به سایت آخاله سر میزنم هوچو فرق نکرده .تعجب نداره اگه ببینی روز عاشورا ، عید فطرا تبریک گفته . همین دو سه سال پیش بود که جشن 2 سالگی شا گرفت و همه بشش میگفتند آخاله دوساله شده و اگه بهتر درس نخونه سه ساله میشه ولی ظاهراً این شاگرد تنبل ، حتی از درس های معلم خصوصیش یعنی استاد جعفری هم نمره خوبی نیورد و همین روزاس که ترک تحصیل کنه.

آخاله جان،

وقتی که شروع به کارکردی امیدی داشتیم که این آخاله دیجیتالی بتونه قدمای بزرگی را برا شهرمون ورداره و پایگاه بزرگی برا پیشرفت شهرمون باشه ولی اخیراً بسیار کم کار شدی و حتی از کم کار ترین وبلاگهای شهر عقب افتادی.

آخاله جان تو اسم بزرگی را رو سایتد گذاشتی که توقع همه آخاله ها را باید براورده کنی .باید فعال باشی . زمانی فقط عکس اضافه میکردی .. شعر میذاشتی .. مطلب مینوشتی  و ما دوست داشتیم خبرهای خارج از رسانه های معمول را هم  از تو بشنویم و … اما حالا … هوچ .   

بجُمب آخاله ، بجُمب .  یا اقلاً فرمونا دست هیکی دیه بده . تو این شهر خیلیا دوست دارند این سایتا از تو خود شهرمون بچرخونند.

ما آخاله‏ی تنبل نمخیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:50  توسط محمدرضا  | 

پارك منظريه نينا

اول سلام ، فقط بخ اینکه احترامد کرده باشم . تو خو هر سال که میای بی سلام میَی هو بی کلام میری .فقط میی که زندگی را از طبیعت مثل عزراییل بگیری.

بذار بشد بگم که هوچوقت دوسِد نداشتم . از وختی شناختمد با اومدنِد جز بدبختی بخشم هوچو نداشتی ، همش دلهره و اضطراب بود . همش بد بیاری .

میدونم تو چون مُلوّنی ، دوسّای زیادی داری ،اونا رنگ و وارنگی برگای پاییز با رنگ قرمز تو را با حوصله و با چنان لذتی تماشا میکنند، اما بخ من هوچوقت مجال اون نبود که تورا حتّی ببینم. هر روز تا زنگ مدرسه میخورد ، اُشتو اشتو رونه صحرا میشدیم تا مادگوا را سربپیچیم و بیَیم تا  شب نشده  به خونه برسیم،آخه اگه شب میشد نور چراغا چشم مادگوارا کور میکرد و رم میکردند و تا میومدی جعمشون کنی ، اشکمونا در میوردند، اما تو هر روز لجبازی میکردی و 5 دیقه زودتر روزا شب میکردی.

هوچوقتام یادم نمره عصری را که اومدم صحرا و دیدم دوتا مادگوامون ترکیدند. دیه چجوری میخَی دوسد داشته باشم چون فقط این کار اون سالد نبود.

شبای سرد پاییز فقط بخ اینکه دوهوایه بودی نه سردید معلوم بود و نه گرمید ، یه سرما خوردگی سر دسمون میذاشتی.

 دیه نمخوام سفره دلما وا کنم که حتی قبل از اینکه نفسی از این دنیا چاق کنم ، نفسی را از من گرفتی و سایه ای را از سرم کم کردی که تو زندگیم اونا نچشیده بودم.

آره  اینروزا حتی اگه وختام داشته باشم محلّد نمذارم چون رنگی جز رنگ بدبختی نداری.هرسال وقتی یلدا میاد خوشحالم چون تو میری و رنگ سفید ، رنگ سادگی به جاد میاد. فصل تولدی از نوع من .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:28  توسط محمدرضا  | 

مچتای گلپایگون تو شبای احیا خیلی شلوغ میشدند اول شب همه تکی تکی قرآنی میخوندند و نماز شب قدری و خلاصه اعمال اونا به جا میوردند.

شب زنده داری بخ ما بچا شوق و ذوقی داشت .دو ساعت جوشن کبیر خوندن و خاموش کردن چراغا و قرآن سر گرفتنا هر شبش خاطره ای بود.

اما این خاطره وختی بود که همه جعم میشدند تا دعای جوشن کبیرا بخونند . اون شب یکی از فامیلامون پشت بلند گو بود و داشت دعا را میخوند . معمولاً مردم هم با صدای بلند با اون هم صدا میشدند .

این وسط خیلیام چرتی میزدند تا خودشونا بخ قرآن سر گرفتن آماده کنند اما گایی وختام که دعا خون  اشتبا میخوند تک پرونیای بعضیا که وارد تر بودند و با صدای بلندتری میگفتند که مثلا حاجی این کلمه را اشتبا خوندی ورگرد و درسش کن همیشه چرت بعضیا را پاره میکرد و اونا را به دعا ورمیگردوند.

بیستایی از دعا خونده شده بود و حاجی داشت با صدای بلند ادامه میداد . بیشتر اوقات مردم بند بعدی دعا را جلوتر شروع میکردند.

حاجی گفت: یا عماد من لا عماد له .... و ساکت شد.

مردم ادامه دادند : یا سند من لا سند له ، یا...

مچد یوار ساکت شد . مردم منتظر خوندن حاجی بودند . هیکی از ردیفای جلو داد زد: حاجی

کم کم  همه به سمت حاجی نگا کردند . چه خبر شده بود؟ چکا دیه نخوند؟

خلاصه سر حاجی پایین بود و کسی نمیفهمید که حاجی از زور خستگی پشت میکروفون خوابش برده. حاجی بغل دیوار تکیه داده بود و ....

یکی با دست رو شونه حاجی زد و یوار حاجی از خواب پرید و داد زد : سبحانک یا ...

ملتام خو دیه منفجر شدند از خنده.

شب قدر را قدر بدانیم

آخاله های عزیز مارا تو این شبا دعا کنید – یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:46  توسط محمدرضا  | 

ظور تابسّون بود و وخت گندم چينيا. من كوچيكتر از اون بودم كه دس به دسغاله شم و درو كنم . شايد فقط كارم تو صحرا اين بود كه حيوونا را متوجي شم و محل به محل بكودمشون دم ور. عصرام سربپيچمشون و رونشون كنم خونه. اونرو دادام يه پولي بشم داد كه برم از دكوني كه فاصلشام تا صحرا كم نبود سه تا بستني بگيرم. منام كه به اقتضاي سنم عاشق بستني بودم بايد جلي ميرفتم و ميومدم ،برا همين چرخ داداما رو ميله سوار شدم و كشيدم به را. خلاصه بستني را گرفتم . سه تا بستني قيفي. اونوختا از كيسه پلاستيكي و بسته بندي خبري نبود و من بايد اين سه تا را تو دسّاي كوچيكم ميگرفتم و تازه بايد چرخام ميروندم. من فكر كنم هوچ بندبازيام يه همچين كاري نمكنه. بايد ميرفتم چون بستنيا داشت آب ميشد . به هر جوري كه بود دوتا شا تو دس راسم گرفتم و هيكيشا دست چپم و فرمونا گرفتم و پا زدم. جعده پرِ سُغاله بود و چرخام هي بالا و پايين ميپريد . من ديه داشتم به زمينامون نزّيك ميشدم. بايد تندتر ميرفتم ولي چشمدون روز بد نمينه ، يوار هيكي از بستنيا از دسّم ول شد و افتاد لا سنگا. واقعا جعم كردن و خوردن اون كار سختي بود و تازه بقيه بستنيا داشت آب ميشد. بيخيال بستني شدم گفتم زود اونارا به دادام اينا برسونم شايد اگه بگم از دسم افتاده به منام بدند . به اونا كه رسيدم بستنيا را بششون دادم كه دادام با غيظ گفت : په مگه نگفتم سه تا بگير؟ منام حول كردم و گفتم : بين راه خوردم. اونا بستنياشونا خوردند و من ....

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:46  توسط محمدرضا  | 

از قديم و نديما خيليا نويسنده بودند و يزا كتابام نوشتند. خيلياشون به درد مردم خورد و بعضياشون نه خوب بود و نه بد. حالا منظور اينكه اين چند وختي كه وبلاگ پر ميكنم ميفهمم كه نوشتن كار سختيس. ميدونم خيليادون ميايد تو ويلاگم و ميبينيد همون همونه ، ميذاريند ميريند. منام مثل سايت آخاله فريز شدم. ولي الان ديه اومدم ننويسم. اومدم داد بزنم : اي خدا ، آخر عاقبت اين مملكتا ، اين مردما خودت به خير كن. يا امام زمان: خودت به فرياد برس آقا تويي ، سرور تويي ناجي تويي رهبر تويي افتاده در دام بلا من كوچكم اكبر تويي
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 22:31  توسط محمدرضا  | 

باز هم فصل گل و گلپايگان

باز من با خاطرات جاودان

 

 باز هم آمد به شهر ارديبهشت

قطعه اي روي زمين، اما بهشت

 

باز در دشت و دمن گل پر شده

رنگهاي لاله و سنبل شده

 

باز صحرا، باز گاو شيرده

باز دل پرميكشد بر شهر و ده

 

باز وقت سركه و شبدر شده

كام ما از فكر خوردن تر شده

 

باز وقت سبزي سال آمده

شِنگه و چِندال و مِندال آمده

 

هر كه را افتد به شهر من گذار

كي رود شيراز آن هم در بهار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:8  توسط محمدرضا  | 

(عید نوروز در قرقیزستان تنها یک روز آن هم در روز اول یا دوم فروردین ماه است. اگر اسفند ۲۹ روز باشد اول فروردین و اگر ۳۰ روز باشد در روز دوم فروردین برگزار می شود. تا قبل از فروپاشی شوروی سابق این مراسم به دست فراموشی سپرده شده بود ولی پس از فروپاشی دوباره حیات یافت و هر ساله با شکوه تر از سال قبل برگزار می شود.
مراسم جشن این روز را در شهرها دولت تدارک می بیند و در روستاها بزرگان و ریش سفیدان در برگزاری آن دخالت دارند. در شهرها در میادین بزرگ و در روستاها در بیابان های اطراف این جشن برگزار می شود.
در قرقیزستان در این روز پختن غذاهای معروف قرقیزی مثل بش بارماق، مانته برسک و کاتما مرسوم است که به صورت رایگان بین حاضران در جشن پخش می شود.
در قرقیزستان در این روز افزون بر جشن برگزاری یک سری مسابقات از قبیل سوارکاری و غیره نیز مرسوم است و به گونه چشمگیری در این روز مسابقات دنبال می شود و جوایز ارزنده ای به نفرات برتر داده می شود.)

مزاسم جشن نوروز

=========================================

عيد امسالام نشد بيام گلپايگون و به خاطر كاری رفته بودم قرقيزستان

پارسال كه ازبكستان بودم شنفته بودم عيدا خيلي باشكوه ورگزار ميكنند مخصوصا سمرقند . خيلي دوس داشتم از نزديك ببينم.

اصلا باورم نميشد اين كشورا اينقدر به نوروز اهميت بدند . تو ميدون اصلي همه شهرا و دهاتاشون ، همه صبح روز عيد يعني 21 مارس جعم ميشند و با موسيقي و آواز ميگذرونند و قسمت اصلي اين برنامه شون مسابقات كشتي آليشه .

هر سال كه شهرمون بودم سال تحويلا هيوده تن ميرفتم  اما اينجا به زيارت جايي رفتم كه برام خيلي جالب بود. و اون اين بود كه در كشوري كه بيشترشون زير سلطه شوروي، دينشونا يادشون رفته در نزديكي شهر دوم قرقيزستان به نام" اوش" شهري به نام "قدم جاي"  یا " قدمجای " است و بنا بر تاريخ اين شهر حضرت علي از آنجا گذشته و نماز برپا داشته. براي همين نام اون شهرا قدم جاي گذاشتند و مثل قدمگاه نيشابور.

 سنگي كه محل زانوي آن حضرت است (يا سمبل آنست) را گرامي داشته و پارچه سبزي روي آن كشيده اند.

سردر صحن قدم جای - روی تابلو نوشته شده است :حضرت علی قدم جای

 زیر این پارچه سبز سنگ جای قدم حضرت علی است

نمای بالای محوطه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 21:38  توسط محمدرضا  | 

به كليه خوانندگان اين وبلاگ سال نو را تبريك ميگم و آرزوي سالي خوش و خرم برادون دارم.عَيددون مبارك.

 Last Cow

يه سال از اولين ها نوشتم و نمدونسّم  يه رو به آخر ميرسم . مِگِه تو يادوويرم هوچ آخري نبود.

شايد خاطرات آخرين ها در لحظه اول خاطرات تلخ باشه و فكر كنيد ذكر اونها مثل گفتن اولين ها نتونه برادون جالب باشه ولي در آخرين مطلب سالم ميخوام يكي از خاطرات آخرين را  بگم. خاطراتي مثل خاطره آخرين روز سال ميتونه برا همه به ياد موندني باشه چون شوق رسيدن به سال نو را دارند.خاطره آخرين امتحان ، آخرين مرحله يه ساختمون و ...

و اما به مناسبت سال گاو :Cow Graphic Comments

هيژده سالي بود كه تو گلپايگون زندگيمون با صحرا و كشاورزي و آب و دام و... گره خورده بود و من دانشگاه قبول شده بودم و بايد با هرچي گوگلونيس خداحفظي ميكردم. اونروزا سه چارتايي مادگوو گوساله مثل بقيه آخاله ها كه هر خوني دو سه تا مرغ و دو سه تا حيوون و حشم بخ خودش داشت، داشتيم.

ثبت نام دانشگاه شروع شد و اگه من ميرفتم تيرون هوشكي نبود به حيوونا برسه. راسّش يه جورايي بايد از شرشون راحت ميشديم. از چشماي درشت و ملتمسانشون ميشد خوند كه اونام فهميدند كه بايد برند و يه آمحرضاي ديه پيدا كنند.

چوقدار اومد و رو تك تكشون قيمت گذاشت . بخ من اون وخت  به چيزي كه فكر نمكردم قيمت بود . يك آن به تمام خاطرات صحرا و سرپيچيدناشون، به تازه كردنشون ، به سر جوق بردناشون بخ آب دادناشون و بيشتر از همه به مادگو شاخ زنه كه به همه الّا من شاخ ميزد ، انگار فقط منا دوس داشت و از همه بدش ميومد و درست آخرين مادگويي كه از باربند  بيرون رفت همون بود .

چون قصد ندارم نوشتما غم انگيز كنم ديه پي شا نمگيرم و خلاصش ميكنم كه آخرين گاو هم براي هميشه از خاطراتم بيرون رفت.

ولي هر محل كه شهرمون ميام با ديدن هر مادگويي دوباره 18 سال خاطره را مرور ميكنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:35  توسط محمدرضا  | 

چند وختیس که هوچو ننوشتم ، یعنی نرسیدم . از طرفی این ایام مصادف با محرم و ماصفر لازم دیدم در این رابطه نوشته ای داشته باشم و چون هر از چند گاهی باید شعر هم بنویسم نوشته زیر را که اولین تجربه من در سبک شعر نو آن هم کمی با لهجه محلیست تقدیم دوستانی میکنم که هر روز میامدند و این صفحه را بدون تغییر میدیدند.

 =========================================================

عزاداری در هفده تنعزاداری در هفده تن

هیئت مسجد ما در قدیم:

هیئت مچت ما امشب هم ، میرود هیوده تن

علمش بیرون است.دوسه تا هیکلیام ،با کمربند و علم کش دورش

آنطرف تر تنه و کنده درخت سنجت،روی هم افتادست.مش ماشالّا با توور(تبر) میزند تو سرشون

مطوق (مطبخ) مچت ما ،دور تا دور اجاقای گلی ساخته اند.

روز سردیست ولی ،همه گرم کارند

مش ابوطالب هم ،چند گوسفند آورد. تا که بخ امشب و فردا به همه خرج دهند.

سفره مچت ما امشب هم، مثل شبهای دیه ، آبگوشته. کاسه هایش روحیس،قاشقاش خشکه و روحی قاطیس

شب که شد بعد نماز،پای منبر خالی ، به جز از پنج شیش پیر و جوون، همه گرد علم و سنج و بلندگو بودند

روضه را آقا خوند.نوحه خون دم بگرفت، همه آماده برای رفتن، هریکی زنجیلی

نفرات جلوی هییت هم ، با دو زنجیل بزرگ، شاید از جنس برنج!!

نوبت من که رسید، هوچ زنجیل نبود،یِعنی سینه زن آخر هییت هستیم.

هیئت آمد بیرون.علم و پرچم و سِنج، همگی هیبت هیئت بودند.

راستی شکل بلندگوهامون، شکل شیپوری بود،روی یک دسته چوقی که یکی،میکشیدش هر سو.

گاه وقتی که دگر هییت ها ، میگذشت از ورِ ما ،سر شیپوران نیز به سوی آنان بود.

کوچه هیوده تن ، بدسرازیری داشت ، چون سرازیری قبر.صحن تاریکی داشت ،حجره ها دور و ورش

دسّه ها اومده بودند همه اطرافش، و به نووَت علم دسته خود را با زور، به نشونی سلام،خم و چم میکردند.

و به سمت مچت ، باز ورمیگشتیم.

آری امروز که در عالم و احوال قدیم ، ما همی کردیم سیر.میتوان گفت فقط ،یاد آنروز به خیر

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

عزا داری هادون قبول

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 8:56  توسط محمدرضا  | 

اینروزا که تلویزیون داره سریال طفلان مسلما میذاره منا یاد یه خاطره از زمان قدیم انداخت.

خدا رحمتش کنه مرحوم کافی را یکی از اثرهای جاودانش همین نوار دو طفلان مسلمه که معمولا اونزمونا هر که مشهد میرفت یه نوار کافی میخرید .

ما این نوارا داشتیم و معمولا محرم ما صفر زیاد گوشش میدادیم . راستی که صدای و لحن مرحوم کافی خیلی دلچسب بود.

اما ماجرایی که میخوام بگم :

شاید هفت سالم بود که یه روز دادام منا صدا زد که براش نوار طفلانا ببرم ، اون مشغول کار بود و هیچ ضفت صوتیام کنارش نبود خیلی تعجب کردم تازه نوار دو طفلان مسلما خیلی خلاصه گفت .

رفتم و لا بلا نوارا هر چی گشتم نوار دو طفلان نبود ورگشتم و گفتم پیداش نکردم . دادام دوباره گفت برم غاطی آچارا بگردم  این دحفه خیلی هاج و واج موندم که نوارا چکا لا آچارا هشتند.

رفتم و اونجا هم نوار نبود. دادام دوواره گفت برو به دایید بگو نوار طفلون داریند؟

منام رفتم در خونی داییم و گفتم: نوار دو طفلون مسلم داریند ( بخشم سخت بود بگم طفلون ،یه جورایی تیرونی میشد) اوناام  نداشتند.

این بار دادام خودش وخساد و رفت لا آچارا یه حلقی آبی رنگ ورداشت و با غیض به من گفت : په این چیشیده؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد چند وخت دیه فهمیدم این نوار تفلون با نوار دو طفلان مسلم فرق مبکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:26  توسط محمدرضا  |