تبليغاتX
خاطرات آمَحَرضا

خاطرات آمَحَرضا

داستانهای گلپایگونی

توضیح:(این متن در مقطع چهارم ابتدایی نوشته شده)

سفر نامه جغرافیایی  نوروزی- شهر گلپایگان

شهر گلپایگان از شهرهای استان اصفهان است و در شمال غرب استان قرار دارد.همسایگان این شهر تاریخی ،از شمال: شهر خمین در استان مرکزی ، از غرب :الیگودرز در استان لرستان، از جنوب: خوانسار در استان اصفهان و از شرق: میمه در استان اصفهان است.

از تهران تا گلپایگان حدود 350 کیلومتر راه است که با وسیله شخصی حدود 4 ساعت طول خواهد کشید.در مسیر  این دو شهر (تهران و گلپایگان) شهرهایی قرار دارد که عبارت اند از قم سلفچگان دلیجان و از استانهای قم و مرکزی میگذریم.

برای رفتن به گلپایگان باید از اتوبان تهران-قم که 120 کیلومتر است عبور کرد تا به شهر قم برسیم. همیشه برای مسافران شهرهای مختلف، راهی هست که مسافران به جای عبور از مرکز شهر از حاشیه ی آن تردد میکنند به این راه کمربندی میگویند.این راه برای مسافرانی که قصد دارند زودتر به مقصدبرسند ساخته  شده است.برای شهر قم نیز درست بعد از خروجی اتوبان این راه وجود دارد.

در طول این راه اماکنی وجود دارد که مسافران میتوانند ساعتی را برای استراحت در آنجا سپری کنند در این مکانها رستوران ، کافی شاپ،سوپر مارکت، پمپ بنزین و تعمیرگاه خودرو وجود دارد.یکی از این نقاطی که در اتوبان تهران قم واقع است مجموعه مهتاب نام دارد.

از شهر قم در استان قم که بیرون میرویم به سلفچگان میرسیم که در استان مرکزی قرار دارد.قبل از رسیدن به این شهر به دوراهی میرسیم که یکی به اراک و دیگری به سمت اصفهان و سلفچگان است.که ما راه اصفهان را در پیش میگیریم.

  در شهرسلفچگان منطقه آزاد تجاری قرار دارد که مرکز پایانه واردات و صادرات کالا ست و محل تردد کامیونها و تریلرهای بزرگ است که کالاها را از کشورهای مختلف به ایران وارد ویا خارج میکنند.

این شهر را نیز به قصد دلیجان ترک میکنیم . در بین راه از کنار سد پانزده خرداد میگذریم . این سد برای تامین آب خوردن شهر قم ساخته شده است.

برای عبور از دلیجان نیز از کمربندی آن شهر گذشتیم ،در ادامه راه به دو مسیر تقسیم شده که یکی به سمت محلات و خمین و راه دیگر به سمت اصفهان است که ما باید  به سمت جنوب یعنی اصفهان ،ادامه مسیر دهیم و کم کم از استان مرکزی نیز خارج شده و به استان اصفهان وارد میشویم.

هنوز 35 کیلومتر از دلیجان فاصله نگرفته ایم که در سمت راست مسیر ،به راه فرعی که به سمت گلپایگان است وارد میشویم.از این نقطه تا شهر زیبای گلپایگان 65 کیلومتر راه است که در بین مسیر از روستای زر خیز موته میگذریم.در این روستا معدن طلای بزرگی وجود دارد. از چندین کوه که درآنها معدنهای سنگ فراوانی دیده میشود میگذریم و به دشت گلپایگان سرازیر میشویم.

آب و هوای این شهر معتدل نیمه کوهستانی است ودشت حاصل خیز گلپایگان که از رشته قناتهای فراوان و سد بزرگ گلپایگان آب میخورد در بهار و تابستان همیشه سر سبز بوده و در آن محصولات زیادی چون گندم،جو، سیفی جات، باغات و علوفه دام کاشت میشود .

در این شهر دامداری و کشاورزی به روش سنتی و صنعتی رایج است و به همین علت لبنیات این شهر زبان زد همگان بوده و حتی گوشت دام این منطقه بسیار لذیذ بوده به گونه ای که کباب این شهر ، شهرت فراوانی پیدا کرده است.

شهر گلپایگان دارای جاهای باستانی و دیدنی فراوانی است که میتوان از آنها مناره سلجوقیان، ارگ بزرگ گوگد،مسجد جامع شهر که برجای مانده از آتشکده زرتشتیان است نام برد.

صنایع دستی این شهر ، قالی بافی، گلیم بافی، گیوه دوزی، منبّت و نجاری است.

از سوغات این شهر گز و عسل و لبنیات آن مشهور است.

اگر قصد دارید به این شهر سفر کنید، بهترین زمان برای سفر به این شهر اردیبهشت ماه است که طبیعت سر سبز و پر از گل این شهر، هوش از سر هر مسافری برده و وی را شیفته هوای پاک و معطر آن میکند .

پایان

                                                                                                                                            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:41  توسط محمدرضا  | 

بهاییا از 150 سال پیش تو ایران شروع به تبلیغ کردند و تو این کار ریخت و پاشای زیادی می کردند.تا اونجا که الان از نظر پراکندگی جغرافیایی دومین دین شناخته شده محسوب میشه.البته باید بگم که پیروانش خیلی کمند.این دین ساختگی تناقضات زیادی داره اما هر آدم بی اطلاعی را خیلی زود میتونه جذب کنه .

Normal 0 false false false EN-GB X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

اما در گلپایگان در اواخر دوره قاجاریه از سمت نجف آباد و کاشان وارد شهر شدند و صاحب ملک و مغازه شدند و با خوش رفتاری و هزاران کار عوام فریبانه پایگاه خودشون را باز کردند. در دوره رضا شاه که حتی مسلمونا هم حق اعلام نظر نداشتند و حتی مساجد هم تعطیل شده بود این گروه به طور غیر مستقیم تبلیغاتشونا ادامه میدادند تا اینکه رضا شاه رفت و اوضاع بخ مسلمونای گلپایگانی بهتر شد . اینجا بود که سایه سنگین بهاییا تو گلپایگون رو مسلمونا سنگینی میکرد.

گلپایگونیا به رهبری آیت ا... محمدی به وجود این غده سرطانی پی بردند و بسیار زیرکانه نفراتی را کنار بهاییا گذاشتند تا کاراشونا زیر نظر داشته باشند.

از گوشه و کنار هم اعتراضایی به کارای مزورانه بهاییا میشد و اونا هم متوجه شدند تو گلپایگون کاری را از پیش نمیبرند.

بهاییا تو دهاتا به مردم فقیر کمک مالی میکردند و یا بخششون حمام میساختند و در کنارش حسابی تبلیغات میکردند. ظاهرا پایگاشون بیشتر تو کوچری بوده و بیشترشون اونجا سکونت داشتند.

ضربه نهایی:

آیت ا... محمدی که انسان شجاع و باهوشی بودند در یک اقدام ضربتی در شب جمعه ای تو مسجد حاجی بعد از نماز مغرب و عشا اعلام میکنه که : مردم همدون فردا مسجد جامع جمع بشیند تا یه فکری به حال بهاییا بکنیم.  

اینجور که نقل میکنند فردای اون شب تا ظهر همه ی بهاییا از شهر فرار کردند و به نجف آباد برگشتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:28  توسط محمدرضا  | 

سنجت ميوه فراموش شده!

گلپایگون بود و صحراهاشون و کلی درخت سنجت. دور تا دور جوقا پر بود از درختای سنجت . پاییز که میشد فقط عشق  سنجت تکونی را داشتیم که گونی را پر کنیم ببریم خونه بخ شب چری زمسّون.هالا خیلی کم شده یا اگه باشه بار نداره.من نمدونسّم آبامون  این همه سنجتا بخ چیشی زده بودند  ولی وقتی تحقیق کردم فهمیدم اون روزگار قدیم که شهر هر کی به هر کی بود ماموران باج و خراج ویا اشرار و دزدای معروف مثل علیقلی و ... به شهر حمله میکردند و دار و ندار اونا رو میبردند ، این درخت سنجت بود که تمام قوتشون بود . حتی باهاش نون درست میکردند . یعنی در یک کلام اگر چه این درخت همیشه افتادس ولی با میوش شهرمونا رو پاش نگر داشتس.پس یه جورایی سنجت با فرهنگ ما عجین شده .

 

مثلها:

 وقت گل سنجت :یعنی وسطای بهار که مخصوصا سر کلاس درس همه چُرتی میشند.

هیکی تو راست میگی هیکی درخت سنجت : یعنی از اونجایی که درخت سنجت هیچ وقت بعلت بارش راست نیس معلومه که طرف دروغ میگه.

 

سنجت دو جوره :

1-      خرمایی (عنابی) که دُرشته اندازی خرما  پوست قرمز یا عنابی داره ، نرمه و شیرینیش آنچنان زیاد نیس .

2-      قندی  که کوچیکتره و پوستش سفیده ، سفت تره و کمی شیرینتر.

 

 

فواید سنجت:

 ۱ - عصاره هسته و تام ميوه سنجد داراي اثر تسکيني مطلوبي روي درد حاد و مزمن مي‌باشند.

۲- بي‌دردي القا شده بوسيله عصاره هسته سنجد وابسته به سيستم اپيوئيدي نيست .

۳- ماده موثره احتمالي در بروز اثرات ضد دردي گياه سنجد ترپنوئيدها و فلاوونوئيدها هستند.

۴ - اثرات ضد دردي عصاره اين گياه هم بطريق مرکزي و هم محيطي اعمال مي‌گردد.

 ۵- اگر چه عصاره سنجد داراي اثر ضد التهاب نيز مي‌باشد ولي احتمالا بخشي از اثر ضددردي آن مستقل از اثرضد التهابي اعمال مي‌شود.

 

خصوصیت سنجت:

درخت سنجد در نواحى سرد و معتدل رشد مى كند. ميوه آن شيرين و كمى گس است. طبيعت آن سرد و خشك و يبوست آور است درحالى كه جوشانده برگ درخت سنجد خاصيت جمع كنندگى و ضداسهال دارد و بهترين دارو براى اسهال كودكان است. سنجد ازنظر غذايى كم كالرى است و براى اطفال سازگار و مقوى معده و مانع از اثرات صفرا مى باشد.

طب گياهى در مورد خواص درمانى سنجد مى گويد:
- سنجد از ريخته شدن بادنزله به درون بينى پيشگيرى مى كند. مصرف سنجد براى درمان وجلوگيرى از عوارضى مثل «قى»، اسهال صفراوى، زخم روده، سرفه هاى حاد گرم، سردرد و اثر رطوبت نافع است.
- شكوفه سنجد بسيار خوشبو است، در شيرينى پزى كاربرد دارد و محرك قوه باء در زنان است.
- سنجد مقوى قلب و برطرف كننده تب و لرزهاى سرد در بيماريهاى سينه مثل تنگى نفس، زخم ريه و عوارض دماغى محسوب مى شود.
- سنجد براى درمان بيمارى هاى كبدى عبارتند از: استسقاء، زردى و يرقان مفيد است و سنجد پخته شده به طور كامل (پوست - گوشت - هسته) در روغن زيتون به صورت خوراكى جهت درد مفاصل، خارش پوست و رشد مو توصيه شده است.
- عرق شكوفه سنجد، ضد نفخ مؤثرى براى معده مى باشد.

 

در روایت:

امام محمدباقر عليه السلام فرموده است: ميوه سنجد گوشت براستخوان مى روياند و انسان را فربه مى كند. پوست را تقويت كرده و كليه ها را گرم نگه داشته و مانع از تكرر ادرار مى شود

 

قسمتهای مختلف سنجد و خواص آنها:

خواص درخت سنجد در تمام اندامهاي آن منتشر شده است و ريشه، چوب، پوست و ميوه آن داراي خواص دارويي و صنعتي متفاوتي است از پوست درخت سنجد يك ماده شيميايي دارويي مهم به نام تتراهيدروآرمور - متيل - N استخراج مي‌شود. از برگ درخت سنجد آلكانوييد استخراج مي‌شود كه در صنايع داروسازي كاربرد دارد. اسانس گل سنجد در صنايع داروسازي و آرايشي و عطرسازي بكار مي‌رود. درخت سنجد داراي 3 قسمت برون بر (پوست قهوه‌اي رنگ)، ميان‌بر (آردي شكل) و درون بر (هسته چوبي و سفت آن) است كه قسمت ميان‌بر و درون بر آن داراي ارزش غذايي فراوان است. در قسمت ميان‌بر 2 نوع قند گلوكز و فروكتوز، 7 نوع چربي اشباع شده و اشباع نشده وجود دارد. در قسمت درون بر سنجد 17 نوع آمينواسيد و مقداري پروتئين وجود دارد كه هر يك از اين آمينواسيدها خواص دارويي بسيار مفيدي دارند بطوري كه مي‌توان گفت ميوه سنجد يك ميوه دارويي صفراست. اين ميوه در طب سنتي به عنوان تانن قابض است بنابراين در معالجه بيماريهاي دندان، لثه و اسهال و در درمان زخم معده موثر است و مي‌تواند از خونريزي جلوگيري كند. اگر آرد و هسته‌ ميوه سنجد با هم آسياب شود مصرف خوراكي آن بيماري آرتروز را درمان مي‌كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:7  توسط محمدرضا  | 

شب دوم شد(شب شیشم محرم) و دیه میدونسّم چکنم.همچینکه روضی حاج آقا علی تموم شد رفتم و میکروفنا دست گرفتم شروع به خوندن یه مرثیه کردم.

اونشب جمعیت مچت بیشتر بود و خیلیا مونده بودند ولی دیدم خیلیا چپ چپ بشم نگا میکنند .اولش دوزاریم نیفتاد ولی خیلی زود فهمیدم که منظورشون این بوده که چکا بی اجازه رفتم و مداحی کردم. کم کم نوحه خون مسجد اومد بغل دستم و نذاشت حداقل سلام نوحه ما بدم و اون دم را شروع کرد و بقیه جلوش به صف شدند و سینه زنی را شروع کردند.

شب بعد با اجازه متولی مسجد و بخ اینکه به نوحه خونه رو نداده باشم دوواره رفتم و مرثیه را شروع کردم. دیه بقیه عادت کرده بودند و شدم نوحه خون شی بالا. این یعنی اینکه هر جا تو مسیر که سوت و کور بود و هوچ خبری از مردم نبود میکروفن را به من میدادند و هر جا هیئتی چیزی بود خودشون دم میگرفتند.

یادم میاد یه بار از فلکی 17 شهریور از خیابان بهداشت داشتیم میرفتیم سیدسادات .آمپلی فایر رو یه دوچرخه بود و من داشتم میخوندم .خیابون خیلی تاریک بود و من هر چی کردم که از رو دفترچه بخونم فایدی نداشت .یکی دو بار اون بندی را که از حفظ بودم را خوندم ولی هنوز روشنا نبود .نه میشد نوحه را عوض کرد و نه میشد ادامه بدم، زدم زیر آواز و انقدر های های کردم تا از سه راه رد کردیم و خیابون مسجد جامع دیه روشن شد  که نوحه خون بدو بدو اومد و میکروفن را ازم گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 15:38  توسط محمدرضا  | 

یادش به خیر اولین باری که خواستم مداحی را شروع کنم کلاس سوم ابتدایی بودم.دادام یه دفترچه نوحه داشت و نوحه های معروف را توش مینوشت. اونروزا نوشتن نوحه‏ی نوحه خونا خیلی باب بود.دادام همیشه نوحه ها را زیر لب زمزمه میکرد ولی خودش هوچوقت نرفت تو هیئت نوحه بخونه.از طرفی منام نوحا آهنگرانا دوس داشتم و مثلش میخوندم.نمدونم چیشی شد که دادام تصمیم گرفت من نوحه خون مچّتمون شم. دادام یه دَم بشم داد و اون روز تمرین میکردم بعدشام قرار شد بعد از روضه مرحوم حاج آقا علی قاضی زاهدی برم و یه دم بگیرم.

اونروزا تا شب شیشم هفتم محرم دسّا بیرون نمرفتند و فقط تو خود مچت سینه زنی میکردند. هوای مچّت خیلی سرد بود و من از اضطراب میلرزیدم .اصاً نمدونم چکا با اینکه محرم تو همه فصلی بوده ، من همش زمسّوناشا یادمه.

خلاصه حاج آقا علی تا روضه ش تموم شد همچین که قلبم گوم گوم میزد یواشکی رفتم جلو و به اون مرحوم گفتم که میخوام یه دم بخونم ( معمولا نوحه خونا بعدِ روضه میخوندند) اما حاج آقا علی گفت بذار دعا که تموم شد .

منام مثل بچا خوب وایسادم تا دعا تموم بشه . بعد میکروفون را گرفتم تا شروع کنم. اول باید مرثیه میخوندم و بعد نوحه میخوندم.

با بسم الله شروع کردم نرم نرم صدام گرم شد، اما دو بیتی نخونده بودم که دیدم هوشکه تو مسجد نمونده و همه رفتند.

خدا رحمتش کنه حاج آقا علی مهدوی ، متولی مسجد فقط مونده بود و یه مرحوم دیه که از همساآمون بود. شاید میخواست من زیادی تو ذوقم نخوره.

با این تفاسیر نوحه خوندنم بیخودی بود ولی بخ اینکه یه تمرینیام کرده باشم خوندم و اون دو نفرام انصافاً سینه زدند تا اون شب مراسم عزاداریمون ناقص نمونه.

( این قسمت ادامه داره)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 15:41  توسط محمدرضا  | 

چند سال پیش ، قشم رفته بودم بخ یه پروژه ای که داشتیم. یه رو مجبور شدم ماشین شرکتا ور دارم و برم تو منطقه که از جعده یزا دور بود.

زدیم تو خاکی و از راه و بیراه جلو میرفتم تا به یه گروهی که وسط بیابون کار میکرد برسم. کم کم که جلو میرفتم زمین ماسه بادی میشد و من بیهوا جلو میرفتم. تا اینکه دیدم ماشین داره بکسوبات میکنه و درجا میزنه. جدی جدی ماشین تو ماسه بادی گیرکرده بود .

از ماشین بیرون اومدم و دور و برما ورانداز کردم که یه چیزی زیر ماشین بندازم، چوقی علفی چیزی... ولی هوچ چیزی نبود.

حسابی گیر کرده بودم و نمدونسّم چه بایدم کرد؟!!

فقط یه نیروی کمکی میتونست به دادم برسه. اینجا بود که دست به دعا بردم و گفتم : خدایا کمک....

همینا که گفتم نگام به دنده کمک پاترول اوفتاد و تازه سرافتادم که بابا این ماشینا کمک دارند.

 دوباره با خوشحالی داد زدم: خدایا کمک !!

ماشینا زدم تو کمک و به راحتی راه افتادم و رفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 14:44  توسط محمدرضا  | 

راهنمایی که میرفتم ،مدرسی رازی تو بلوار سلمان فارسی، نمدونم چندم بودم که یه رو معلم علوممون گفت بخ اینکه با میکروسکوپ آشنا بشیند امروز میریم تو کارگاه .

 

همی بچا کلی ذوق کردند و آماده شدند برند . همچین که وارد کارگاه شدیم همه ریختند سر تلسکوپ و مسئول کارگاه مجبور شد بچا را به صف کنه تا هیکی هیکی برند و از نزدیک این اختراع بشر را ببینند.

منام خو خیلی ذوق زده و اشتو بودم تا زودتر این دستگاه را بمینم. بخ همین از جلوی صف ، دور از چشم معلم ، بچا را هول دادم عقب و چشمما گذاشتم رو لوله تلسکوپ. خوب تو لوله مگه چه خبر باید میبود؟!!!

بالاخره بچا منا هول دادند و بقیه خوب این وسیله را سیل کردند. کار که تموم شد معلممون گفت : حالا هرچی دیدند را تو دفتر علومدون  بکشیند و فردا بیاریند.

من خیلی خوشحال بودم چون نقاشیم خوب بود اون شب یه میکروسکوپ خیلی قشنگ کشیدم و رنگش کردم.

فردا وختی همه دفترچه هاشونا رو میز گذاشتند دیدم همه به جای میکروسکوپ یه چیزی مثل لونه زنبور کشیدند!!!!

از بغل دستیم پرسیدم اینا که شما کشیدیند چیشیده؟! و اون گفت همون شکل پوس پیازه که تو تلسکوپ دیدیم دیه!

ولی من هر چی فکر کردم تو اون لوله چیزی ندیده بودم از بس حول بودم.

من اونروز دفترچه‏ما قایم کردم و الکی به معلم گفتم جا گذاشتم ولی شاید باوردون نشه هنوزم که هنوزه من حسرت دیدن پوس پیازا با میکرسکوپ دارم چون دیه فرصتی پیش نیومد تا تلسکوپا دوواره بمینم.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 9:59  توسط محمدرضا  | 

چنين حكايت كنند كه روزي از روزهاي ماه رمضان، جواني براي كودكشي ، پغر كشي بر خر خود نهاد و آنرا انباشته از كود نمود.

از فرط خستگي قَد بُري (ميانبر) پيشه تمود و در ميانه ره مجبور به عبور از جوق شد و از جوان اصرار و از الاغك اكرار .

نهايت خر بجست و پغر كشي بر زمين زد و لقدي نثار جوان بنمود.

جوان خسته و گرسنه ، توان گرفتن خر نشد و خدا را تهديد نمود اگر خرش بازنگرداند روزه خود ، در دم  افطار نمايد.سه بار تهديد نمود ولي از غيب كسي نيامد و جوان دست در كود كرد و دهان خود باز و انگشت بر زبان نهاد وسر بر آسمان با صداي بلند به  خدا گفت :...آه ...آه .و روزه خود بخورد.

حکایت کنم از زمان صغر                  خری بود میبرد بار پغر

قضا را زمان روزه در سیف بود          دل مردمان سرد و بی کیف بود

خرک زیر بارش بپیمود راه                ولی خسته بود وایمیساد گاه گاه

ولی صاحبش بیشتر اُشتو بود               گرسنه و تشنه   زیر آفتو بود

خر و صاحبش  از روی کرکُری          زدند توی صحرا و از قد بُری

رسیدند هر دو به جوقی کلان               کسی رد نمیشد به راحت از آن

به زور کتک خر ز جوق رد نشد          ولی بارشا انداخت براش بد نشد

جوان ، ناامید، پای گوال کود                ز دادار خواهان یاری نمود

بگفتا خدایا ببین روزه ام                     نبینی بَرم بقچه و کوزه ام

برای تو من روزه بگرفته ام                نبینی که از حال من رفته ام

بگو باز گردد خرم سوی من                نبَرّد میون صحرا آبروی من

چنین گفت و چون پاسخی را ندید          گذشت از سرش فکر ،فکری پلید

به کود اندرون کرد انگشت خود            و روی زبان زد ، کمی نیز خورد

بگفتا خدا آه ، رویم سیاه                     ببین روزه ام را نمودم تباه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 13:29  توسط محمدرضا  | 

کوچیک که بودیم بعد از امتحانای خرداد بخ تاوسّونمون هزارتا خواب و خیال داشتیم. بخ ما که یه بچی کشاورز بودیم همون کارصحرا خودش انقدّی بود که دیه به قول امروزیا اوقات فراغتمونا پرکنه ولی ما هم دل داشتیم و میخواستیم خودمونام یه کاری کرده باشیم.

اولین چیزی که به فکرمون میرسید زدن حراجی بود، یا پیدا کردن یه مغازی جایی که بشه شاگردی کرد و یه پولی در اورد. من اونسال تصمیم گرفتم که حراجی بزنم و همچین که امتحانام تموم شد شروع کردم به ساختن ده بیستا فرفره، یه کارتون بزرگام پیدا کردم  و فرفرا  را توکارتونه فروکردم. بعد اومدم و ده بیستام بسته قارقوری درست کردم اونا بهداشتی (حتما نوشته های قبلیم را بخونیند)، بعدام یه پیاله سنجت قندی و خرمایی .

صحب زود حیوونا را صحرا میبردیم و جلّی ورمیگشتم خونه وکارتون حراجیما ور میداشتم و رو سکو خونمون میشتم و داد..."حــــــــراجیه...". ولی هوچ مشتری نمیومد.از اونطرف چون به فامیلمون بخ شاگردی سپرده بودم ،جور شد و رفتم تو اون مغازه.یه دکّون دفتر سازی و لوازم تحریری بود.اما عشق حراجی هنوزام نمذاشت که از خیرش بگذرم.بخ همین حراجیمام بردم دم در مغازه .اوسّا یه جورایی به من میگفت که حراجیما جعم کنم ولی من گوشم بدهکار نبود، اونجا هیکی دو تا مشتر اومد و قیمت کرد و کم کم تونسّم سنجتاما برفوشم. تصمیم گرفتم پولاما خرج نکنم و حراجیما گنده ترش کنم. رفتم و دو سه تا کیک خریدم و تو حراجیم گذاشتم. از اون روز به بعد یه مشتریام نیومد . کیکا بعد دو رو سفت و ثقلّات شدند.اوسامام عذرما خواست و من دیه مغازه نرفتم. حراجیمام که دیه خوددون میدونیند (اوضاع بازار خراب شد J ).

مجبور شدم هنو دو هفته از تاوسون نگذشته برم صحرا و بافه جعم کنی و ... کارای سخت صحرا تو برق آفتاب....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:45  توسط محمدرضا  | 

کباب یک غذای ایرانیست که امتیاز بهترین طبخ آن در دست همشهریهای گلپایگانیست.کباب گلپایگان اینروزها مثل یک مارک تجاری درآمده و بعضی از مغازه ها از این نام در شهرهای مختلف ایران ازجمله تهران هم استفاده میکنند تا مشتری بیشتری جلب کنند. اما باید اعتراف کنم هرگز مزه کبابی را که یک مغازه غیر معروف در گلپایگان خورده ام را با کبابی با نام گلپایگانی هرچند معروف بوده و صف طولانی داشته باشد عوض نمیکنم.

در پایتخت به مغازه های بسیاری برمیخوریم که از عنوان کبابی گلپایگانی استفاده میکنند و روزانه مردم زیادی به خاطر نام آن و یا به جهت داشتن خاطره‏ی خوردن یک کباب در شهرمان به آنجا مراجعه میکنند ولی حقیقتاً اما آیا مزه و طعم این کبابها با کبابهای گلپایگان یکیست؟ آیا هرکه آخاله بود میتواند صاحب یک کبابی آنهم با کیفیت اصلی آن باشد؟ آیا کباب گلپایگان هم مثل مرغ کنتاکیست که فرمول داشته باشد و اصولاً آیا روش طبخ آنست که این کباب را نامی کرده است؟

شاید تا کنون نام کبابی گلپایگانی ، زیر پل چوبی را شنیده باشید و تعریفهایی که از آن میکردند و نام ماندگار این کبابی در ذهن قدیمیهای تهران همیشه ماندنیست اما باید گفت اگرچه مدیریت بسیار خوب ایشان در اداره مغازه اش ستودنی بوده است اما باز هم کباب ، آن کباب اصل نمیشده است.

تحقیقات و تاریخ این غذا نشان داده است که همه چیز و مهمتر از همه آب و هوای خاص گلپایگان به گونه ایست که اگر چه گوشت پرورش یافته در این شهر با کیفیت بالایی است  اما اقلیم این منطقه خوردن این غذا را میطلبد و انسان در این شرایط آب و هوایی با خوردن این غذای مطبوع لذت میبرد.

اینروزها که فصل گردش در طبیعت زیبای گلپایگان است میتوان گفت کبابیهای این شهر میزبان گردشگرانی هستند که شاید از گلپایگان فقط نام کباب آن را شنیده باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:31  توسط محمدرضا  |