تبليغاتX
خاطرات آمَحَرضا - بوی نفت

خاطرات آمَحَرضا

داستانهای گلپایگونی

آ...خ ، كجايي بوي نفت ...

الان ديه حتي اگه آدم  دسّاش  رنگيام بشه يه چيكّي نفت نيست دساشا بشوره. اما وختي كه اومدي برا خودد كسي بودي. كوپني داشتي ، با عزت و احترام تو پيت حلوي 20 ليتري ميريختندد و بار خرد ميكردند.

صفاد از صف بنزين حالا خيلي شلوغتر بود. مردم به جا انبار كردن گندم و آرت، تانكاي چند هزار ليتري تو خونشون داشتند و تا خرخره پرش ميكردند.

آره دادا ، الان كه نشسّي پا كامپيوتر و به قول خودمون وُولاگ  ميخوني و بخاري خوندون با يه دوكمه روشن ميشه، يه روزگاري عمر آدم آخر ميشد بخاري نفتي روشن كند و يوار گورپي ميكرد و خاموش ميشد.

 

من از بوي نفت خاطرات زيادي دارم ... پاييز 68 بود . از صبح بشكي 220 ليتريمونا تو صف هشته بوديم و رفته بوديم مدرسه . چهارم نظري بودم . از مدرسه كه ورگشتيم دوواره رفتيم تو صف ، تازه داشتند نفت ميدادند . اون جلو نوبتا همه قاطي شده بود و بالاخره ما هم بشكه مونا تو جلو جاكرديم . شلوغ پلوغ و سر و صداي زيادي ميومد. يارو كه اومد سر شلنگا از اين بشكه در بياره تو بشكي ديه بذاره ، اشتبايي شيرا وا كرد و نفت بود كه تو سر و صورت مردم ميريخت. داد مردم در اومد ولي چنان بويي تو هوا بلند شد كه نگو و نپرس.

قصه از اينجا شروع شد... وقتي نفتا گرفتم و اوردم خونه به ساعت كه نگا كردم ديدم ساعت يه ربع به 2 بعداز ظهره و بايد جلي لباساما عوض ميكردم ميرفتم مدرسه. زنگ اول جبر داشتيم با آي جعفري.

هر جور بود خودما به كلاس رسوندم . كلاس تازه شروع شده بود . آخر كلاس بودم . وقتي توي نيمكت نشستم... بغل دستيام كم كم متوجي من شدند و چپ چپ نگام كردند . هركي يه چيزي ميگفت و منام برا اينكه كم نيارم ميخنديدم و يه جورايي ميگفتم بيخيال بو نفت بشند . اونا چيزي نگفتند ولي بوي نفت ديه كل كلاسا ور داشت .

آي جعفري اول به بخاري شك كرد . همينكه رفت سمت بخاري ، بچا زدند زير خنده و ما را نشون دادند.

آي جعفري به من نزديك شد و علت اين همه بوي نفتا پرسيد . منام كل جريانا گفتم . ايشونم ترجيح داد كلاسا بدون من ادامه بده  و ما اونروز به خاطر اين بو از درس محروم شديم.

 

آره دادا... اين بو خيليا را محروم كرده . كاش از اول اين بو نبود و جاش همون بوي آذيله بود كه صحبا تو صحرا بلند میشد و تا چشم كار ميكرد سفيدي دود اون بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:2  توسط محمدرضا  |